-بلاخره توفیق اجباری نصیبم شدو به بهانه عروسی یکی از اقوام ، من هم مثل اکثر شماها تونستم از روز های آخر تابستون که برای ما خیلی هم تابستونی نبود استفاده کنم و البته بدون شوهرجان یه مسافرت چند روزه برم . که گوش شیطون کر بسیار خوش گذشت* ... چرا گوش شیطون کر ، چون هر دفعه که اومیدم یه نفس راحت بکشیم یه جور هایی از دماغمون در اومده !! مثلا یادمه که اواسط بهار بود که شوهره داشت می گفت خدا رو شکر همه چی داره می افته روی غلتک که فهمیدیم مادر شوهرمون بیمار شده .
-همیشه می گن وقتی خیلی ناامیدی خودتو بذار جای افرادی که شرایط بدتر از تو رو دارن ... این چند روزه فرصت خوبی بود تا به عمق این سخن حکیمانه پی ببرم !! امروز عصر اولین کاری که می کنم اینکه برم همه افراد خانواده شوهر از نزدیک گرفته تا دور دور را یه ماچ محکم بکنم !! به خدا بعضی ها چی می کشن ،یه نمونه اش این بود که بر می گردن به عروسه می گن که فکر می کنن کی هستی که وقتی جهاز ماشین نمی اری بر می گردی می گی من این و می خوام و اونو نمی خوام !!! ، خدا بهش صبر بده !
-طرف پول داره ، بهترین جای شهر خونه داره ، سالی چند ماهش رو می ره اون ور دنیا ، بچه های درس خوون داره ، بساط خوش گذرونی و مهمونی شون هم براهه ، همه هم می گن خوش بهحال فلانی ، درصورتیکه نمی دونن که اون با وجود شوهری که ازدواج مجدد کرده و دختری که همزمان طلاق گرفته و قرص افسردگی هایی که مشت مشت می رن بالا ممکنه حسرت زندگی ساده و پر از عشق خیلی ها رو داشته باشه .خدا به اون هم صبر بده .
- کامنت دونی هم موقتا می بندم تا خوانندگان دائمی رو از خوانندگان کامنتی تشخیص بدم.
* البته که شوهرجان با من بود بیشتر از اینها خوش می گذشت اینو گفتم که فکر نکنین شوهره نبود کولاک کردم !
حرف رو باید داغ داغ زد ...خبر رو باید تازه تازه داد ، خیلی از حرف ها زمانی شنیدنش جالبه که به موقع گفته بشن ..یه خورده دیر ترش فایده ای نداره ، مثل من که بعد از دو روز میام می گم که ٢۴ شهریور یعنی سه شنبه ای که گذشت تولدم بوده !!
این همه ذوق رو حال می کنید !
البته می خواستم بیام به موقع اعلام تولد و یه روزه گی مون رو بکنم ولی به علت مشغله مهمون داری و همچنین ضد حالی که توسط بعضی از بندگان پررو خدا بر من نازل شد ،چنان روز قبلش و روز تولدم حالم گرفته بود که نه وقت نت اومدن رو داشتم و حوصله اش رو .این فیلم ها یی رو دیدین که مثلا می خوان یه عروسی بگیرن قبلش هزار ویه اتفاق می افته و حتی تا مرحله به هم خوردن عروسی هم ÷یش می ره ولی آخر کار یه دفعه همه چی درست می شه و ادم بد ها یا می رن زندان یا همین جوری سر خود خوب می شن ! روز تولدم هم همین جوری بود .شبش همه چی خود به خود درست شد و روز به اون گندی به خوبی و خوشی به صبح رسید و کلاغه به خونش نرسید .
تمام دیروز هم بیرون بودم . پس اعلام تولد و سه روزگیم افتاد به امروز . حالا اینکه چرا اینقدر اصرار دارم که بگم دو روز ÷یش تولدم بوده بذارین به حساب اون ماری ۵ ساله ای که درون این ماری ٢٩ ساله داره زندگی می کنه و گاهی هم بهش امر و نهی می کنه !
دقت کردین جایگاه که عوض می شه مثلا از دختر خونه بودن به خانم خونه تبدیل می شی ، کادو ها هم از شال و لوازم ارایش و کتاب تبدیل می شن به گلدون دیس و ظرف پایه دار !!!یعنی دنیای ما بعد از ازدواج فقط محدود می شه به کاسه بشقاب و ظرف آجیل خوری ؟ یعنی ما حق داشتن وسایل شخصی رو نداریم ؟ یعنی داشتن یه دونه شال به ما نیومده ! حتما نیومده دیگه .وقتی خود خانم ها زنانگی رو بعد از ازدواج به وسایل آش÷زخونه و کاسه بشقاب محدود می کنن دیگه از بقیه چه توقعی می شه داشت !
خوب دیگه چی بگم ..آهان ، هیچی امروز از صبح میبایست برای ترم بعدی کانون ثبت نام می کردم .ولی صفحه باز نمی شد که نمی شد !!! اینقدر دیگه توی اینتر نتمون نفت بنزین ریختم و روغنش رو عوض کردم و هندل زدم که بالاخره یه اتفاق هایی افتاد و من تند تند ثبت نامم رو کردم . بعد هم گفتم یه سر بلاگفا جان ، که دیدم امروز این بلاگفا ، بلاگفا بشو نیست !! یه این جوری بگم هم صفحه کاربری بازی در می اورد هم کامنت دونی ها !! که منو یاد یه روز هایی انداخت ..روز های آخر بهار رو که یادتونه که ما و بلاگفا با هم چه خاطرات شیرینی رو تجربه کردیم !! همین جور که داشتم خاطرات شیرین اون روز ها رو مرور می کردم یاد فردا افتادم که می گن خیلی خبر ها قراره بشه !! نمی دونم والله ، یعنی این هندلی شدن بلاگفا و فردا به هم مربوطه ؟
واسلام
امشب قرار بود هر جوری که می تونیم به خودمون خوش بگذرونیم .ماشالله بساط ل ه و و ل ه ب هم فراوون !!! گفتیم بریم سراغ تی وی خودمون که آخر خوشی در کردنه ...بین کانال های مختلف اینقدر رژه رفتیم که قرار شد از بین کانال ۵ و ۱ یکیشون شو انتخاب کنیم و از اونجا واقعا می خواستیم به خودمون خوش بگذرونیم ..بدون هیچ گونه درنگی رفیتم سراغ شبکه ملی!! و سریال زیبا و خوش ساخت!!!! سرنوشت رو دیدیم و هز چند دقیقه یک بار قهقهه ایی سر می دادیم و بر ذوق وافر کارگردان درود می فرستادیم...... خدا عمرش بده این بنده خدا رو امشب ما رو از دپرسی در آورد .. آخه با وجود اینکه الان بیشتر کار گردان ها و سناریست سعی میکنن میزان سوتی دهی شون کم بشه و برن سراغ داستان های پیچیده تر ..ولی این بنده خدا اصالت سریال های ۱۵-۲۰ سال پیش رو هنوز حفظ کرده!اند کمدی بود این سریاله ..اگه از من می شنوین شانس دیدن این سرال کمدی رو از دست ندین..
از اونجایی هم که حالا الا ها از سریال های ۹۰ شبی خبری نیست فک میکنم باید این جوری دلمون رو شاد کنیم ...ایول!!دل خوونواده ای رو امشب شاد کردی
با زهم می خواستم دپرسیمو اینجا خالی کنم ..بعد فکر کنم شما چه گناهی کردین که هی بیاین اینجا آه و ناله های منو بخونین..بهتره وقتی آه و ناله کنم که آه و ناله واجبم نه الان که توی توهمات خودم غرقم...
پس از خودم دوتا خاطره کلاس زبانی در میکنم :
۱.یه روز معلمون از مون در باره خوابهامون می پرسه ..یکی از بچه ها که یه دختر دبیرستانی خیلی آروم و درس خونیه می گه .همیشه خواب می بینم با شوهرم دعوا دارم یه پسر هم دارم که شوهرم می خواد پسرم رو ازم بگیره بعد من بچممو بهش نمی دم!!! چقدر از ازدواج بدش می اومده اون بنده خدا...
۲.دیروز معلم مون می پرسه که طولانی ترین زمانی که بی خوابی کشیدین چقدر بوده ؟ بعد یه خانمی که کنار من نشسته بود می گه خب معلومه دیگه شب عروسیم!!
نمی دونم برای شما هم تا به حال پیش اومده یا نه .. گاهی نیمه شب از ترس کابوسی که داشتم می دیدم از خواب می پرم و وقتی که خیالم راحت میشه که هر بلایی که توی خواب سرم اومده فقط خواب بود و بس ،سعی میکنم دوباره بخوابم ..ولی مگه خوابم می بره ..هر چی فکر بده نا خودآگاه می اد سراغم ..اصلا و ابدا هم این افکار ربطی به خوابم ندارن ..ولی همه شون ته بدیه ..مثلا به بیکاریم و متلک هایی که بعضی ها در این باره بهم گفتن و تلاش هایی که بی نتیجه مونده فکر میکنم ..یا یکدفعه این فکر می زنه به سرم که اگه مامانم یا بابام فلان مرض رو بگیرن چه گلی به سرم بمالم ..بعد یه دفعه میگم وای..اگه شوشو یه چیزیش بشه چی ؟؟یا تو خیالم با یکی دهن به دهن می ذارم ..(حدس اون یه نفر با خودتون !)... یا به تورم فکر میکنم و به این شاید هیچ وقت نتونیم خونه ای که دوست داریم رو بخریم و غیره و ذالک...... مخلص کلام اینکه اینقدر افکار قشنگ قشنگ از سرم رد میشه که با همون افکار بد به خواب می رم ...
یه عادت دیگه هم دارم اینکه هر چقدر شب دیر خوابیده باشم و هر قدرهم خسته و کوفته باشم صبح خیلی زود از خواب می پرم ...بدون اینکه هیچ خوابی دیده باشم ...و بعدش هم سعی می کنم دوباره بخوابم ..مگه می شه ... باید یکی دوساعت با خودم کلنجار برم تادوباره خوابم ببره ...که گه گاهیش با فکر و خیاله و گاهی هم بدون فکر و خیال ...
خودم فکر میکنم تمام این حالات به خاطر فکر و خیال زیادی که امونم نمی دم ..یادمه یکی از دوستام درباره صبح از خواب پریدن چیز هایی گفته بود ولی درست یادم نمی اد چی ... خودم از این حالات سر در نیاوردم و در این جاست که گفتم با شما در میون بذارم نا ببینم نظر شما چیه ..نیاز مند یاری سبزتان هستم بد جور
مواخره :خطاب به جناب پرنس جان و شبنم خانم...بازی یادم نرفته ها...توی جملهه موندم ...هزار ماشاالله کوه خلاقیتم واسه خودم!
.پنجشنبه اون فامیل بیمار ما که در پست قبل ذکر خیریش بود ،عمل شد .خدا رو شکر بیماریش گسترش پیدا نکرده بود و بظاهرا با برداشتن همون یه غده موضوع تموم شده ،البته باید یه دوره شیمی درمانی و رادیو تراپی بکنه ..ولی خیالمون تا حد زیادی راحت شد و از اون موقع قدر سلامتی مون رو چند برابر بیشتر ی دونیم و دیگه برای هر چیز کوچیکی سعی میکنیم که ناشکری نکنیم ..اول قرار بود کسی از این موضوع چیزی ندونه ..مگه می شه توی شهرستان چیزی رو مخفی کرد ؟؟دونفر توی بیمارستان ببیننتون کافیه که یه شهر خبر دار بشن ...که برای اون خانم هم همین جور شد و از فردای عمل یه ادم های پرتی حالشو از ما می پرسن که خودمون هم انگشت به دهن می مونیم ..که آخه تو از کجا فهمیدی؟؟
2.توی این بیماری روحیه بیمار و اطرافیان خیلی موثره ...خود بیمار این جور مواقع خیلی خیلی ناراحته ولی اگه دور وری هاش بهش رو حیه بدن و محیط شادی رو باش درست کنن می تونه توی روحیه اش اثر مثبت بذاره ..که این مسئله برای این خانم صدق داشت ..بعضی ها م هم ذاتا خوش روحیه ان..مثلا همون روز عمل یه خانمی رو اونجا دیدیم که سه تا غده داشت و دکتر می خواست از ده هاش نمونه برداری کنه ..ولی رو حیه اش خیلی خوب بود و به راحتی در مورد اون موضوع صحبت می کرد و در ظاهر رو حیه خوبی داشت ..ولی بعضی ها روحیه شون افتضاحه ..با هر چیز کوچیکی خیلی خودشون رو می بازن ..وای به حال همچین چیزی...کار اونها خیلی سخته چون هیچ جور نمی شه به اونها رو حیه داد..
. 3. از قدیم گفتن برف آمد و زن زایید و مهمان عزیز هم برسید ..والله الان که از برف خبری نیست (منظورم اینجاست) زائو هم نداریم ..ولی تا دلتون بخواد توی این وضعیت مهمون داره می آد ..از خارج و داخل ...
4. برای تمشکی جان: راست میگی عزیزم ....ولی نمیشه نگم 